زمستون و الینا
الينا در زمستان.................
يك روز صبح سرد وقتي از خواب پاشدم ديدم عزيز از پايين اومده بالا و ميگه بدو بدو يه لباس گرم به الينا بپوشون الينا رو ببرم برف ببينه
چه برفي ميومد چه ذوقي كرده بودي و چه تعجبي برفا تو دست كوچولوت آب مي شد و دست نازت يخ ميزد
البته تو پرانتز بگم يك هفته قبلش بابا وقتي ديد اولين برفهاي سال 91 داره مياد اومد و بردش كه برفارو ببيني
اون موقع هم همين اندازه متحير بودي و ذوق كرده بودي اين موقع توي 6 ماهگي بودي جوجه كوچولوي من...








مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


زمستون و الینا
